دلش از زمین و زمان گرفته بود ...

تنها می خواست گوشه ای آرام فریاد بزند و بگرید ...☹

داخل اتاق شد...

چشمش به ✻قاب ِ عکس ِ گنبد ِطلایی✻ افتاد...

بدون وقفه آن را از روی دیوار برداشت ...

برداشت و گوشه ای خارج از خانه روی زمین خاکی ...

زیر یک ســقـــفـــ به وسعت ِ آسمان...

با کمی بغض...

و

یک دل ِ تنگ ...


شروع کرد با انگشتان کوچکش قاب را پاک کردن...

رضا (ع) رضا (ع) کردن ...

و گفتن...

از درد ِ دل در نزد ِ طبیب...

طبیبی که حتی نگاهش شفاست ...
دید در ღحرمღ است ...